امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دختر کوچولوی من
نویسنده پیام
Arsam1390 آفلاین
عضو ارزشمند و با تجربه
****


  

   854
   Nov 2011
   33
ارسال: #1
دختر کوچولوی من
یه کم سرد شده
ساعت حدود دو ونیم بامداده و ورزقان آروم آروم میخوابه و زمین از خستگی اینهمه لرزش وغرش آهسته چون غولی سنگین ورمنده از تک وتا میفته ولی هر شب صدای گریه سمانه کوچولو که همه افراد خانواده اش همه کس و.همه چیزش را از دست داده و از خونه با صفا با حیاط چند صدمتری که گوشه ای آغل کوسفند ها بود- که سمانه میگفت آتی یعنی باباش همه گوسفندهای نوزادو مال اون کرده بود-و گوشه ای خونه بزرگ و شلوغ و پر از صدای شادی و خنده بچه هاجز تل خاکی هیچی نمانده با چهار تا برادر و این دختر یکی یه دونه که گل ناز بابا بود وعروسك شيرين زبون مادر و گل سر سبد خونه که حالا لباسهای پاره میپوشه و از کرسنگی دوره میفته که از دست مامان غذا بگیره آحه اون عادت نداره غیر از دست مامان ازدست کسی غذا بخوره وگسی اینو نمیدونست و این بچه سه روز راه میرفت و شیون میکرد و بابا مامانو برادراش رو صدا میکرد تا از گرسنگی بیهوش شد و اینجا بود که من تازه از راه رسیده بودم و در درمانگاه مستقر شده بودم که پرستار با بهت و وحشت دوان دوان اومد :
آقای دکتر تورو خدا یه دختر بچه رو آوردن که تازه مرده تورو خدا یه کاری واسش بکنید بلکه برگرده دویدیم بطرف اسکرین اورژانس صحرایی مون و خدارو شکر کاملا بموقع رسیدم دیدم همکارپزشک عمومی جوانم شوک در دست و الانه که بزنه سیصد ژول رو روی سینه بچه؟؟برگشت گفت چرا مزاحم آقای دکتر شدید کار مهمی نیست که . من هستم رفتم جلو سلامی کردم و مشغول معاینه بجه شدم تصور همه بر این بود که از زیر آوار بیرون اومده ولی همکارم اشتباه کرده بود بهش گفتم که واسه استراحت نیومدم و من داوطلبم وبه اختیار خودم اومدم اگه بشه با زبون روزه جون کسی رو نجات بدم و حالیش کردم در هر ساعتی از شبانه روز منو صدا بزنه اونم وقتی رفلکسهای بچه رو دید که سالمن شرمنده شد و سریع دستورات رو اجرا کرد منهم دلداریش دادم که این اشتباهش با شیوه ای که بجه رو آورده بودن طبیعیه -حدود صد نفر با شیون و گریه وخلاصه عین یه دسته عزادار دستورات رو نوشتم و قاعدتا اجراش رو باید بعهده همکارم میذاشتم ولی سمانه هنوز بیهوش بود و تنها ارتباطش با زندگی نبض ضعیف و رفلکسهای چشمی و وتری عضلانی اش بود سرمهای قندی و سرمهای حاوی چربی از طریق چند رگ بهش وصل شد و قلبش احتمال انفارکتوس و ایست داشت با ضربان فقط ۲۵ -۳۰ تا در دقیقه که کمترین مقدلر قابل قبولش ۶۰ تاست و بخاطر چند روز خالی بودن معده خونریزی معده و کلیه هاش هم چون مایعات نخورده بود در خطر دیالیز مانیتورش هم کردیم و من برای ویزیت عصر که یه عالمه مریض داخلی و قلبی و گوارشی داشتم ولی هر نیم ساعتی یه بارخودمو بهش رسوندم و با حالتی گه آمیتیش گوچولوی هشت ماهه خودمو میبوسیدم سمانه رو میبوسیدم و موهایی که بعد از زلزله پریشان وکثسف وخاکی شده بود رونوازش میکردم وقربون صدقه اش میرفتم چون مطمین بودم که احساس میکنه.یه پرستارو گفتمآبگرم بیاره بدن وسرشو بشوره ویه صد وپنجاه تومنی پول دادم راننده یکی از ماشینها که میرفت تبریز دارو بیاره گفتم دو دست لباسدخترونه خوشگل با کفش وجوراب وعروسک،،،،بیاره هر چی شد بقیه اش مال خودت ،ونشستم بالا سرش و ناز و نوازشش کردم
چه عصر شلوغی ۳۷۰ بیمار دیدم ۴خودکار تموم کردم ر دستهام تاول زده بود ولی هیچ متخصص نیومده بود و جور همه رو کشیدم از سه عصر تا یک ونیم شب یه بند مریض دیدیم و بشوق بهبود سمانه که لحظه به لحظه بهتر میشد وفشارش ۱۰ شده و همه بدنش عالی کار میکرد ولی سی تی طبیعی بود و هر چه گفتند اعزام قبول نکردم
اصلا خسته نشدیم بالاخره ساعت دو ونیم نیمه شب چشمای قشنگشو باز کرد و با اینکه تمام مدت بیهوش و در کما بود ولی فقط بمن چشم دوخته بود و برای منهم این دخترک سه ساله اصلا غریب نبود انگار بخشی از وجودم بود اومد تو بغلم و دو کاسه پر سوپ از دستم خورد سرد و گرمش کردم وخودم بهش دادم همون روز هم ۱۲ ظهرش رسیده بودم و حتی ریس شبکه اهر اصرارداشت که شما بخوابید ومن با وجودی که جور یه بیمارستان رو کشیده بودم ولی اصلا خسته نبودم
.از اون یادگارهای بزرگشون فقط اون مونده یه بزغاله مثل خودش قشنگ و مثل خودش یتیم شبهای اول همین موقع ها بلند میشود پریشب تب شدیدی داشت تا صبح در آغوشم میسوخت و مینالید و به ترکی ضجه میزد و منهم ناچار همراه گریه اش بودم او به ترکی مینالید ومن به فارسی لالایی میخواندم من دلم واسه دخترکم آمیتیس تنگ شده بودوسمانه هم دلش واسه باباش و مامانش تنگ شده برادراش رو صدا میزنه میگه ابراهیم اسماعیل بابا بابا آتی آتی اونوقت جیغ میکشه وضجه میزنه کجایین هاردا هاردا دیشب تب داشت ولی تبش از شدت تاثرش بود آخه یه دختر سه ساله

حالا تازه کنارم خوابیده من پس فردا ماموریتم تموم میشه ولی هیچیک از افرلد نزیکش زنده نموندن اگه کسی نبود مدارکشو تکمیل میکنم و میبرمش خونه پیش آمیتیس کوچولو اونم ازیه خواهر خیلی خوشش میاد

مدير انجمن سوني
مدير ومؤسس كتابخوانان جوان
(آخرین ویرایش در این ارسال: 08-18-2012 01:13 PM، توسط Arsam1390.)
08-18-2012 03:42 AM
پاسخ با نقل قول
fanfan آفلاین
همکاران
***


  

   262
   Jun 2012
   6
ارسال: #2
RE: دختر کوچولوی من
چه حادثه غمناکی بود. گفتم حتما خبریه چند روز نبودید و پیغامی تو فوروم نمی زدید، شنیدم یه تعدادی اونجا به دزدیدن چادر مشغول بودند به عوض کمک و همیاری

درود بر مردی که دنیا را تغییر داد. (Steve Jobs)
(آخرین ویرایش در این ارسال: 08-18-2012 04:09 AM، توسط fanfan.)
08-18-2012 04:07 AM
پاسخ با نقل قول
hamidkindle آفلاین
کاربر انجمن 2
**


  

   22
   Aug 2012
   0
ارسال: #3
RE: دختر کوچولوی من
خدا قوت آقای دکتر، درود بر شرف شما.... هرچند سختی زیادی رو تحمل میکنید ولی هیچ کاری شیرین تر از این نیست و به واقع هر کسی سعادت انجام چنین کارهای بزرگی را ندارد...... میخواستم بگم خسته نباشید ولی به خودم اجازه ندادم چنین حرفی بزنم، چراکه خستگی جرات نفوذ به وجود شما را نخواهد داشت، زنده باشید.
08-18-2012 05:32 AM
پاسخ با نقل قول
Arsam1390 آفلاین
عضو ارزشمند و با تجربه
****


  

   854
   Nov 2011
   33
ارسال: #4
RE: دختر کوچولوی من
مرسي فاني وحميد جان تجربه عجيبي بود من افغانستان هم رفته بودم ولي تا حالا در محل زلزله نبوده ام بنظرم بيشتر روانپزشك مورد نيازه از دست دادن خانه وخانواده با هم در آن واحد ؟؟؟ واحشام !! شما فكر ميكنيد يه گاو شيرده هولشتاين كه روزي رسون اين خانواده هاست وسي چهل كيلو شير روزانه ميده چنده ؟ حدود ٤ ميليون!! سه چهار گاو روزيبيست تومن روزي مياره و ماست و كشك و روغنش هم لابلاش در مياد و ثروتيه حاصل يه عمر شايد ودرهمه خانه هاي روستايي احشام بخصوص گاوها مثل اعضاي خانواده اند كي ديگه ميتونه جبران كنه كي ديگه ميتونه بسازه حالا اينا بلحاظ تئوري شايد برگشتني باشه يه مرتبه كل خانواده ات بميرند چي؟! خونه ها ضعيف بوبن و تلفات همه بالاست وغير فابل جبران خيلي سخته
اون چادرها ما هم شنيديم ولي كمبود فقط دو سه روز اول بود الان نه همه چي هست پزشك كمه ونيروي متخصص همه چي داغونه من چقدر بد بختم بچه ها اينجا ميخونن

مدير انجمن سوني
مدير ومؤسس كتابخوانان جوان
(آخرین ویرایش در این ارسال: 08-18-2012 01:08 PM، توسط Arsam1390.)
08-18-2012 01:06 PM
پاسخ با نقل قول
moha14 آفلاین
همکاران
***


  

   213
   May 2012
   9
ارسال: #5
RE: دختر کوچولوی من
زبان ،کوتاه
چشم ،دریا
و دستانم اگر چه کوچک و ناچیز
ولی رفته ست تا،عرش خدا،با آه…
بیا ای مادر ایران
به خون آغشته از این آذری گویان
به دستم دست،بگذار و به روی دل ، ز غم،مرهم!
بیا ای مادر ایران
بیا ای مادر اینان…

از بیان مصیبت این زلزله زدگان، آذربایجان و بم و رودبار و... مثنوی هفتاد من هم قاصره. ولی یه وقتا یه حرفای کوچیک، یه مفاهیم بزرگ رو تو قلب آدم می شونه که بیانش سخته. اتفاق این دختر کوچولو، واقعا متاثرم کرد ...
فقط می تونم بگم دکتر درود بر غیرت و شرفت.

کتاب، دریچه ای رو به دنیای نادانسته ها...

«هر رفتنی رسیدن نیست
اما
برای هر رسیدنی، باید رفت...»

.:خداوندا! چه چیز گم کرد آنکه تو را یافت و چه پیدا کرد آنکه تو را گم کرد:.
08-18-2012 02:32 PM
پاسخ با نقل قول
Mohammad آفلاین
مدیر سایت
******


     

   1,629
   Jun 2011
   46
ارسال: #6
RE: دختر کوچولوی من
حادثه ی عجیبی بود من انتظار داشتم ما رو از طرف هلال احمر اعزام کنند اما مثل اینکه نیرو به اندازه بود تو این چند روز تو ستاد پشتیبانی مدیریت بحران درگیرم خوشبختانه امکانات فراوونه دوستان فقط دعا کنید .

08-18-2012 08:02 PM
پاسخ با نقل قول


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ماهمه چیز در رابطه با کتابخوانبازگشت به بالابایگانیپیوند سایتی RSS